تبليغاتX
بالابان

بالابان

شعر

نه بار باران

نه بار باد

تنها شک عمیقی به شبهه ریخته

که نا خدای خود

در نا کجای کدام؟!

و جریده ی مغز در حواشی ادراک

حواس مرده را تشریح می کند

با تسلط نفسی که منم

و رقص بغض در تصرف گلو

از خاک مزاری که در مزارع

از بذر باکره

مراتع نعش می شود و

به جای گندم

جنازه پس می دهد

و با هلهله در هروله

اطراف شقیقه هات

استخوان می تکاند

پاشنه بچرخان

که نای بهتت را

زهره ی گفتن در دهان زهر می ریزدم

و لمس تو در اصطکاک تن

به شور آتشی که گر می شودم

از بوسه گاه تو بر شقیقه

جنون می زندم

و حرص سر به شانه ی ضحاکیت

که بین مار های شانه ی تو

با اژدهای کاسه ی من

رابطه های عجیبیست!

بیرون نمی کشم

از فال فعل

از دال درد

بیرون نمی کشم خود را از من

که می داردم

بی هیچ کلاهی از قاضی

برای موکلم

که کفترهای بزرگی زیر شعبده دارد

اگرچه بی خرام آهو

دادگاه رسمی نیست

قیام نکنید

تا قیامتی نشود لطفآ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 0:45  توسط تیگارا  | 

 

در راهی که به جهان ختم نمی شود/حتما قاعده این نیست که مرده باید باشی یا کرکرس/تا مرده ها همیشه مثل احمق ها قهرمان باشند

 

تمثیلی از طبیعت و درد

شاید خود زمین

با جنگل ها و تپه ها و قله های پوشیده در قفس

روزنامه های عصر بی شک به شب نمی رسند

خبر های داغی بر کوچه ها داد می زند

فوق العاده!       فوق العاده!

امروز عصر پستان های مرا سر می برند و

می گذارند کف دست های زنی که

شاخ تو را...

حالا کسی بیاید و بر پرچین لب هایم پا بگذارد

حریف!

حریف عشق تو بودم!

ناقوس ها بلند تر از ۱۲ می زنند و بلکه ۱۴

بلند تر از شیهه ها حتی

فلسفه این ها نیست

فلسفه روی یک می گردد

و رویای گاو آهنی که هر روز به خودت می بستی

با این که مرده ای

به گمانم سلول هام به بوت آغشته است

و کرکس ها از کشاله ی کشمیری گاو ها

که هنوز کرسی شیر دادنشان براست

بالا می روند و ماغ می کشند

روزی گاوهای خوبی بودند

هوای شهر آلوده است

هوای شهر به طرز عجیبی به کرکس های مزمن آلوده است

دیگر برای ورود زمان دیر است

ستاره ها شکل های گوناگونی از اسب اند

آسمانی پر  از اسب های وحشی

به سمت ماهی که از وحشت به نیمه رسیده

شاید هم دو نیمه

نیمی من

نیم دیگر را از سینه های خون آلودم بپرسید

از شاخ تو هیچ بعید نیست

شق القمر می کند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:13  توسط تیگارا  | 

 

 

شعله به آتش نشسته است           

و باد                                      

خاکستری را به راه می برد

که هنوز باروت است   

که هنوز نم دارد         

راه گاه هایی است که چاه های عمیقی دارد  

مثل دست های بابا              

که در دست های عائله مندیش اب بماند      

آه هم ندارد               

و سودای ناله را دست هایی می شناسد        

که تکیه گاه شقیقه هاست              

وقتی از درون می گویم                

بوی نفت می گیرم                 

 

از تمام چاه هایی که خودم حفر کرده ام             

میراث ملی می شوم               

و حق مسلم ام را 

به کبریت می کشم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:23  توسط تیگارا  | 

 

 

این گود که می بینی

زورخانه ی چشمان خرما زده ای ست

که از مراسم تدفین عشق برمی گشت

با لنگ هایی که با

                    باد

             می وزد

      آواز می گیرد

این پرده برای گوش های بزرگی نامحرم است

از حاشیه می افتد

درست همین جا

کنار گیسوانی که به هم بافته ام

کنار هراس هایت که کلاهی به هم

به کناره ام می چسبم

کنار تر

آن قدر که بیرون بزنم

با

ستاره ام به مجادله

وقتی انگشتان فلکی

عطاردم را انگشت می کنند

از مویه های حفره ای ام پیاده نمی شوم

می چرخانی ام

با باد های فریبنده

که از هر چه بگذریم

گذشته بود

که از هر چه هست

دور باطلی است

که می زنی ام

خنده های سرزده از پشت کوه را

با ابرهای متلا شی

پایاپای می شوم

پایاپای تشعشعات تلاقی

عجیب نیست؟!

بن بست های بست

دایره ای زنگی است

زنگی تر از مار چمپره واری

روی پیشانی ماه گرفته ی تقدیر

که دفیدنش

گزیدن خطوط چشم هاست

رقم بزن

حفره های من از گردانه های همیشه چرخنده تر است

رقم بزن                

             

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 2:47  توسط تیگارا  |